تبليغاتX
jevad

jevad

از پست قبل ینی قریب به چهار سال پیش تا الان در تمام جوانب زندگیم به شدت شصت پامو فرو کردم تو چشمم!

حالا برگشتم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 23:2  توسط جواد  | 

تا حالا سعی کردی شصت پاتو فرو کنی تو چشمت؟!! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 19:30  توسط جواد  | 

نزدیک خونه ی مام گراند بودم که نزدیک شد و دستش همراه با کاغذی که معلوم بود حسابی دستمالی شده به طرفم دراز شد. "ببخشید آقا، این میلان چهارذهم که اینجا نوشته کجاست؟ هر چی میگردم پیداش نمیکنم " بدون اینکه به برگه توجه کنم گفتم: مسیر منم همون طرفه دنبالم بیا تا نشونت بدم

وقتی رسیدیم سرمُ به طرفش چرخوندم و گفتم: همینجاست ... و به راهم ادامه دادم. از پشت سر صدا زد "اینجا که کوچه ی چهاردهمِ، اونم جنگی! " پس میخواستی چی باشه؟ به کاغذش اشاره کرده و گفت "ولی این تو نوشته میلان چهاردهم"  تازه فهمیدم چرا نمیتونه آدرسُ پیدا کنه با خنده گفتم: آخه هر کوچه ی مشهد برا خودش یه میلانه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:35  توسط جواد  | 

 با ورود به دنیای ۱۸+ حالم خوب نشد هیچ، بدتر هم شدم. بعد از عمری رانندگی باب گرام برای نشستن پشت رُل از من گواهینامه می خواد

پ.ن: فکر کن بعد چند وقت چیزی بنویسی که ارزش خواندن را داشته باشد ولی بعد از های لایت کردن متن به جای Ctrl+c دستت بره روی Ctrl+v و همه اش پر !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 8:1  توسط جواد  | 

میگن برای اعتکاف سه روز برو مسجد، نخور٬ نخواب٬ حرف لغو نزن، کسی را آزار نده، کار نکن، عبادت کن.

واسه اعتکاف سه روز رفتم مسجد محل، ۱۵ نفر بیشتر نبودیم، سحری و افطار زیادی خوردم، خوابیدم (حتی برای دعای ندبه* هم بیدار نشدم)، بیشتر وقتم به تعریف خاطرات دبیرستان با هادی و بحث سیاسی گذشت، حال آزار دادن نداشتم وگرنه... ، در حالت عادی هم کاری نمیکنم، عبادت؟!! فقط میتونم بگم تو این سه روز نمازُ به جماعت خوندم و مقداری هم قرآن و مفاتیح و اعمال شاقه ی ام داوود !

با تمام این تعاریف باز هم فکر میکنم خیلی چیزا به دست آوردم ... خوشحالم ...

*:در بعضی نسخ "لقمه" به کار رفته است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:36  توسط جواد  |